روزای خوبی رو لزوما نمیگذرونم . رفتم یکم کارا دفترو کردم و تمیز کردم همه چیو . جالبه که آدم به درد بخوریم ولی بدرد بخور به نظر نمیام . تمام کارایی که باید بکنمو انجام دادم فقط منتظر برادرم هستم تا از خواب بیدار شه ولی مریضه . مریض نه . ترکیده و من به اونم میرسم . دیگه همین