درست تو تایمی که واقعا حس میکنم هی دارم عقب میفتم میفهمم که این یه روزی که صرف جنریت ویدیو شده سر یه جمله که از پرامپت قبلیم بوده ، به فاک رفته . واقعا زمان بدیه واسه حواس پرتی و واقعا سخته انگلیسی نوشتن درحالی که انگلیسیت نصفه و نیمس و قطعا غلط گرامری داری تو پرامپتت . گیری افتادیم .
با بابام از پری شب که مث سگ دعوامون شد حرف نزدم .نه اینکه نخوام وقت نشده فقط . من صبح ساعت هفت بیدار شدم و اون هفت باید سر کارش باشه پس همو ندیدیم. شبم ساعت ده و نیم اینا اومدم خونه گرفته بود خوابیده بود . حالا امیدوارم امشب ببینمش ولی امیدوارم دهنشو ببنده . درواقع موضوعات برام قابل تحمل نیستن . میدونم که حتی اگه الانم شروع کنه به چرت و پرت گفتن از کوره در میرم . حرمت پدر رو نگه داشتن برای من صدق نمیکنه . من همه چی یادم میمونه و عین فیلم جلو چشمام هست . پدرام میتونه بوسش کنه و بغلش کنه . میتونه برش گردونه خونه به هر حال خودش بیرونش کرد . ولی چی باعث میشه که من این کارو کنم ؟ و جالب اینه یک درصد ابراز پشیمونی نمیکنه و اون روزی که دعوامون شد دوباره همون اشتباهات قبلو داشت تکرار میکرد . میدونم که رفتار منم اشتباهه ولی واقعا نمیتونم جلو خودمو بگیرم . کافیه تن صداش یکم جلو مامانم بالا بره .
این روزا خودمو نمیشناسم دیگه