توی چند روز اخیر اتفاق عجیب یا بدی نیفتاده . شب 11 یا 12 خوابم ( معمولا خواب و بیدار ) تا صبح ساعت شیش و نیم . کارا جفت و جوره ، دکون به راه . سارا و عبدللهی همچنان جلسات غیبتشون تو اتاق ماست ولی عادت کردم . دانشگاهمم هنوز جواب انتخاب رشتم نیومده . اینکه رشته های دو سال پیش پرید خیلی چرته ولی کاریش نمیشه کرد. همت و عرفان شبا میرن گیم . کاشکی منم میتونستم . آکا به دنبال ره خویش . زورو بعد چند ماه دوباره پیداش شد . یکی از دوستای پرهامم که بچه خوبیه و بعد هفت ماه حرف زدن هنوز اسمشو نمیدونم هم گاهی حرف میزنه باهام . کتاب زیاد خونده . انگار همه چی آرامش قبل طوفانه و داره میگه که قرار نیست اینجوری باقی بمونه . ما که تماشاگریم ولی خب ...
اولد بوی هم دیدم . خداس و یه جورایی شیفته فیلمنامه و فیلمبرداری و کارگردانیش شدم . هر شاتش انگار یه عکس از یه آلبوم عکاسیه . یه بار دیگه فکر کنم ببینم
کلا حول محور دو سه تا چیز میچرخه . انتقام ، هیپنوتیزم و رابطه با محارم . عالیه