من کل زندگیم تو تهران زندگی کردم. کثیفی خیابونا و فرهنگ متفاوت مردمش که به همه جای ایران تعلق دارن رو دیدم. دوست پیدا کردم و دعوا کردم. استرس مردمش و سیاهی آسمونش رو هر روز حس کردم و حالا با تموم وجودم دلم میخواد ازین شهری که هیچیش درست نیست فرار کنم . دلم نمیخواد شمال یا جنوب برم . فقط میخوام برم ازین کشور و با تمام سلولای بدنم حس میکنم از همه چیز این کشور خستم . فرهنگای تخمیش و مردم عصبانیش باعث شدن که ازینجا متنفر بشم .
از آخرین باری که خونه موندم یه ماه میگذره و هر روزش یه جوری گذشته و حالا دیگه کشش ندارم . کارم عقب افتاده و امروز دیگه باید تمومش کنم تا برم پروژه بعدی