چشمام داره رسما ذوب میشه . دو شب نخوابیدم و کاملا زوم بودم که قبل ددلاین کارو تموم کنم . کردم ولی انگار نتیجه مطلوب نبوده . شایدم بوده نمیدونم پدرام دیروز چیزی نگفت . انقدر نخوابیدم و استرس داشتم که وقتی چشمامو رو هم میزارم حس میکنم دیگه نمیتونم بخوابم . شایده یه ساعت دیگه یه ترای زدم ولی الان میخوام چایی بخورم با نون پنیر.
چند وقتیه که پستی نمیزاره و من ازش میشه گفت کاملا بی خبرم . با اینکه میدونم احتمالا حالش اوکیه .
یه نور قشنگ زردی توی دفتره . شبا دفتر خیلی ترسناکه و روزا خیلی خوشگله . مغزم نمیکشه چیز زیادی بنویسم .