از توی راهرو هایی که قدیمی تر از من و داداشمن رد شدیم و بین دود سیگار و بوی رنگی که انگار مدت ها تو فضای این ساختمون بزرگ زندانی بوده ، به یه سالن تئاتر رسیدیم . پرده های مشکی دور تا دور سالن رو پوشونده بودن و همسر سید درست تو جایی که بازیگرا تا چند ساعت دیگه بازی میکنن ایستاده بود . صدایی نازک و جیغ داشت . بوی سیگار رو میشد از دور ازش حس کرد . سلام کردیم و پدرام مشغول کار شد تا من بتونم برم تو بالا ترین بخش سالن بشینم و از دور ببینمشون که مونولوگ هایی رو رو میخوندن و پدرام با بلک مجیک خودش که به داشتنش همیشه افتخار میکنه شروع به ضبط کردن میکرد . صدای بازیگرای دختر از بیرون تو سالن میومد . به این فکر کردم که بخوابم . خیلی خوابم میاد . شاید تو این تاریکی تبدیل به روحی بشم که بخشی از سالنه .
اون ها خیلی جذابن . هنر از تک تک سلول های اینجا بیرون میزنه . دختر دیگه ای بهمون اضافه شده . چهرشو نمیبینم ولی صدای میانسالی داره . مطمئنم بیشتر از سی سالشه و لحن صبحتش داره میگه که اون بازیگر کله شق ولی پر تلاشیه . پدرام میخنده . آوو دختره رو میبینم . چادر مشکیش رو جمع میکنه و دیالوگش رو میگه : اونجا عاشق شدم
نقشش رو میدونه . نقشش رو میفهمه و با دیگران مخالفت میکنه .به این فکر میکنم که اگه یه تبلیغ برای دنیای سنتی و خوشگل ایرانیا میخواستم ببینم این چیزی بود که منو جذبش میکرد .
بازیگر بعدی اومد . این یکی لباس تمام مشکیی داره . یک پارچه به همان رنگ دور موهاش بسته . فقط جمله اولش که از دهنش بیرون اومد متوجه شدم سلیطس . تو قضاوت کردن آدما از نزدیک کارم خوب شده . یه دستکش زرد رنگ دستشه که در تناقض با تمام تاریکیی های توی اتاقه .
متوجه شدم اون دختر سلیطه که پر از انرژی و اعتماد به نفسه اسمش مبیناس . پسر دیگه ای بهمون اضافه شد که میشناختمش . ریش نسبتا بلند با بدن ورزیده و آماده . مو هایی که حتی با اینکه بسته شده بودن میتونستی بفهمی بلند تر از دست منن . یه نوازنده گیتار الکتریکی که از جنوب ایران به تهران اومده و با کلی سختی به این صحنه رسیده . راستش منو یاد کارکتر جوزف سید توی فارکرای پنج میندازه صورتش . اسمش دانیاله و دیدنش تو اینجا باعث تعجبم نشد چون بارها و بار ها دانیال و سید رو تو جا های یکسانی دیدم .
دانیال به نظر با اعتماد به نفس نمیاد . با اینکه تمام این چیز های خفن رو میشه دربارش گفت اون بازیگر خوبی نیست . حتی صدای مطمئنی نداره .
مرد دیگه ای هم روی صحنه اومد . این یکی ظاهر خاصی نداشت . عینکی با شیشه های گرد و ته ریش .
پدرام ازم عکس گرفت درحالی که نصفه و نیم دهنم باز بود و خوابیده بودم رو صندلی . بعدش بلندم کرد و چند تا عکس دیگه هم گرفت . پونزده دقیقه دیگه نمایش شروع میشه و بهتره که برای بعدش پست جدیدی بزارم . تاریکی اینجا ترسناک نیست . باعث میشه حالت خوب بشه .